نفری زیرابت را زده اند و قرار است جایت را بگیرند.
گفتم من که کسی نیستم که کسی جایم را بگیرد.
گفتند قرار است نانت را آجر کنند.
گفتم هر آنکس که دندان دهد نان دهد.
گفتند...
گفتم سخن کوته کنید که این به ظاهردوستان از خود غافل گشته اند.شاید تازه به دوران رسیده اند
این کلاغهای مهاجرت کرده از روستا.
گفتند کلاغ ؟
گفتم: بشر اگر بودند به جایی ؛به کسی و به چیزی معتقد بودند.اینها زیراب خودشان را هم پیش خودشان
میزنند.دیگر چه رسد به دیگران.
بگذار چند صباحی در توهمات بچه گونه اشان خوش باشند.
تا نفسی خالق داده و هست خودش روزی رسان است.ما را چه به منت کلاغان قار قاری...
حکایت:
| یکی قطره باران ز ابری چکید | خجل شد چو پهنای دریا بدید | |
| که جایی که دریاست من کیستم؟ | گر او هست حقا که من نیستم | |
| چو خود را به چشم حقارت بدید | صدف در کنارش به جان پرورید | |
| سپهرش به جایی رسانید کار | که شد نامور لؤلؤ شاهوار | |
| بلندی از آن یافت کو پست شد | در نیستی کوفت تا هست شد |
سعدی