روزگار است دیگر و مشکلات زندگی و اشتغال باعث میشود گاهی همسایه ات را نیز که در یک قدمی
توست چند هفته نبینی.دوستان خوبی داشته ام و هنوز هم شاید داشته باشم که زمانه گاهی ما را
به فراموشی وا می دارد.و اما بعد:
سال ۸۱ در دبیرستان حاجی پور گراش درس میخواندم.معلمی داشتیم که فرآن تدریس میکرد.البته بعدها
فهمیدم جانباز است.امروز بعد از ۱۹ سال با یکی از همشهریانش گپ و گفتی داشتم و سراغ
همه همکلاسی ها و دبیرانم را گرفتم هر چند جز چند نفری نامشان را فراموش کرده بودم اما با نشانیها
جویای احوالشان شدم.فهمیدم جناب رایگان آن جانباز عزیز چند سالی است به مقام رفیع شهادت نایل
آمده.اشک ریختم که هم برای فراقش بود و هم از سر شوق که شهادت نصیبش شد.و هنوز از آن همه
خاطراتش این دعا را که آیه قرآن حکیم است که برای امتحان حفظش کردیم وهمیشه زمزمه میکنم
که خداوند فرموده است:
“رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ”
(حشر آیه ۱۰)
یاد حرف دوست دیگری افتادم که میگفت:اگر تا ۳۹ روز همدیگر را ندیدیم و خبری نگرفتیم باکی نیست لا اقل
روز چهلم زنگ بزن اگر عمرمان به دنیا نبود به چهلم همدیگر برسیم.
روح این استاد عزیز شاد و یادش گرامی.