- - علی اکسیر -
خدا خواست من ماندم
امروز صبح چهار شنبه بود.سوار بر موتور به محل کارم می رفتم.در طول روز ۳ بار از خطر مرگ جان به در
بردم.در آخرین مورد در خیابان طلوع بود که ماشین پرایدی بر خلاخ جهت قصد گردش به چب داشت و من
که مستقیم می رفتم محکم به ماشین کوبیدم.راننده بنده خدا که هاج و واج مانذه و مقصر هم بود با
تعجب گفت:خیریت است. وقتی خدا نخواهد برگی هم از درخت نمی افتد و من تنها چند خراش برداشتم
و البته با پای لنگان به منزل رسیدم.انگار هنوز اجل فرصت دیگری به من داد...