خواندن اشعاری از یک جوان روستایی که شاید سواد آکادمیک نداشته باشد اما با خواندنش مو بر بدن راست
شود مرا همیشه به وجد می اورد .اشعاری به لهجه محلی فداغی .چند نفری هستند که اشعارشان
زنده کننده فرهنگ اصیل روستایی است.در این میان عبدالحسین غلامی فرد جوانی که شاید سالها قبل
او را دیده ام اما اشعارش را همیشه می خوانم.شعر بی نقطه اش در وصف مولا مهدی (عج)و...
چند شعرش را می خوانیم.
شعر بی نقطه دروصف مهدی موعود
مهدی موعود امام عصــر ما هر سری سودای او دارد سوا
امر عالم را سراسر عهده دار راعی احـــکام و عـدل کـردگار
حاکم اعصار و سردار دهــور در عمل سهل آورد کل عــور
مکرم او طائر و سعد و همـا گرد او گردد مه مـهر و ســما
در سرای عدل و سالار عـدول درد دل دارد همـاره هر مـلول
آدم و دام و دد و مور سمک هـر کـدام آوا دهـد مـولا کمک
کوی او گم کرده دلها در ملال رسم ما آوارگی هر مـاه سـال
گر رود در کار او عمرم هـدر کی هراسم واله گردم کور و کـر
موعد عهد الــهی گـــر رسد عــالم دلــمرده را روحـی دمــد
کــار ما طــراری و سحــر و سـرود
آل احمــد را ســـلام و صـــد درود
..........................................................
هادم اوهام ملـــــحد عالـی اعــــلا علی مصرع آمال مارد والــی والا علـــــی
حاکـم ملک دل و سرور و سالار ملوک وادی عدل و ورع درکه ممدوح سلوک
مــورد مــهر الـــه و ولــد عــم رســـول عالی حد کمال عالم وعامل در اصـول
مسلم صدرو وصی و ولی و اول امـام عـالم عـلم رسـول و سـر و سـر دل عام
اصل حلم و سر اسرا حردعوی دار راد عاصـم احکام اسلام امـر صـلح و سـداد
هود و لوط و صالح و موسی طاع طور در حدود عمر وی دوّّّاره میگردد مرور
در وداع اعلام وحی آمد که گردد او ولی هر که را مولا محمد سرور و مولا علی
اسـوه احـرار دهــر و داعـی دارالسـلام مسهـل الاوطـار عـالم مرحم درد عـوام
در دو عالم هول و هائل را سلاسی آورد رحـم و اکـرام الـهی در معـاصی آورد
راس وی مصدوم و در صوم و صلا ماه حرام در مراد آمد مرادی کارگر سم حســام
ملحدی دل مدلهم در وهم کاواک وصال عامل سحاره ای در کار صمصام وکلال
مهر او را اهل دل محلول اوراد و لحام مدح وی در سطور آورده طرار کلام
.....................................................................................................................
اگر از جام مصفای تو سيراب شوم
مست و ديوانه ،غزلخوان به دو مضراب شوم
حاصلم از غم عشقت همه اين بود چو شمع
که شب افروز تو باشم به سحر آب شوم
پيکی از عشق و وفا باش به دست آر دلم
مگذار از غم جانکاه تو بی تاب شوم
معتذر بودم و از باده وضو ساخته ام
زندهء عشقم اگر کشته به محراب شوم
اجر احيا زتو خواهم که نشد يک شب هجر
گذرت بر من شوريده و در خواب شوم
دست عقلم زنهانخانهء اسرار بريد
بی خرد باشم اگر مخبر آن باب شوم
همه جا سايهء آن سرو چمان با ما بود
چه بدور از نظرش تارک آداب شوم
به امید موفقیت همه اصحاب فرهنگ و ادب.