مترو در بندر عباس برای
اولین بار توسط چه
کسی ساخته خواهد شد؟
عکس:اینترنت
مدتها بود دلم برای شعر تنگ شده بود.انقدر که قافیه و ردیف را گم کرده بودم.امروز دلم هوای
شنیدن کرده
بود و خواندن شعر.جستجو کردم و یافتم..خودم را مهمان ناخوانده سید مهدی نقبایی
از رشت کردم:
چه خبر؟ آه نپرسيد خبر دست شماست
خبر عالم و آدم همه در دست شماست
يك نفر هست كه گم كرده دلش را آن را
به خودش پس بده بي زحمت اگر دست شماست
هي نگوييد شما دست نداريد در آن
كه همه زير سر دست زبر دست شماست
ابر و باد و مه و خورشيد و من و چرخ و فلك
آه بانو ! نفس چند نفر دست شماست؟
واقعاً باقي تقدير رقم خورده من
چقدر دست قضا و چقدر دست شماست؟
دوست داريد غزل هاي مرا لال كنيد
ولي اين چشمه خدايي است ، مگر دست شماست ؟

رو به حرم نشسته ام.ارزوی چندین ساله ام را جستجو میکنم.طلبید.امدم.گفتم برایش از نامردمی ها
از نمک نشناسی ها.از روزهایی که او ساده بود.دستش را گرفتم.اموختنی ها را به او اموختم .
شاید معلم خوبی نبودم.اما مگر نه این است که بزرگان گفته اند:هر کس کلمه ای به من بیاموزد
مرا بنده خویش کرده است..او گم شد.در میان غرور و حسادت.او رفت تا ساز بزند تمام نواهای دوستی
را و چه خوب نواخت ساز...را.رو به حرم نشسته ام.گنبدهای طلایی امام رضا(ع)مرا محو خود کرده است.
صدای اذان می آید.فقیر و غنی.پیر و جوان ..زن و مرد شتابان به صف میشوند.من هم میروم.زنی
گریه میکند و مردی که مادرش را روی ویلچر گذاشته دست به اسمان بلند کرده است..
زیارت امین الله را میخوانند..السلام علیک یا امین الله فی ارضه و حجته علی عباده
السلام علیک...... دستها که به سوی خالق بلند میشود کسی خجالت نمیکشد.راحت گریه میکنند.
اینجا همه به هم احترام میگذارند.کسی پای کسی را لگد نمی کند .تهمت و حسادت و غیبت معنی
ندارد.فارس و کرد و لر و بلوچ همه در یک صف نماز میخوانند.عربها هم امده اند.من به حرم مینگرم.
دعا میکنم برای همه.حتی برای انکسی که شاید باید لعنتش میکردم.نمیتوانم لعنت و نفرینش کنم.
برایش دعا میکنم و نائب الزیاره میشوم..اخر در محضر ضامن اهو لعن و نفرین از دهن خارج نمیشود.
بغض گلویم را میگیرد.ارزوی چندین ساله ام براورده میشود.حضور در محضر امام هشتم.چه صفایی
دارد.دوستی خبرم میدهد از بندر عباس که چه ها کرده اند این دوستان.اینها را هم دعا میکنم.
بگذار و بگذر.این را بغل دستیم که نمیشناسمش میگوید.دعا و نماز که تمام میشود مردم به سمت
ضریح مقدس میروند.کبوتران حرم هم چه عشقی دارند برای پرواز.
نگران نباش.اینجا مشهد مقدس است و من نه فرار کرده ام و نه گم شده ام.امده ام تاحرفهای دلم
را به کسی بگویم که عاشقانه دوستش دارم.امده ام تا انچه را که شنیده بودم امروز ببینم.
بوی گل نرگس در اینجا خریداری ندارد.عطر حرم امن الهی است و بوی گلاب و صداقت زائرانی که
عاشقانه فریاد میزنندو مراد میطلبند.بوی مهر و صفا اینجا پیچیده و من گریه میکنم برای خودم و دعا
میکنم برای کسانی که باعث شدند من در حرم امام بمانم و چیزهایی را درک کنم که تا بحال از درکش
عاجز مانده ام.عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد.
اینجا ایران است.مشهد مقدس.ساعت صفر عاشقی است به ضیافت مهربانی .جوانی را دیدم که
فریاد میزد:
یارب به کریمی کریمانم بخش بر اب دو دیده یتیمانم بخش
صد بار به لطف و کرمت بخشیدی این بار به سلطان خراسانم بخش
یا ابا الحسن یا علی بن موسی ایها الرضا یابن رسول الله یا حجه الله علی خلقه یا سیدنا و مولینا
(مولانا)انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیها عند الله
اشفع لنا عند الله

دعای توسل که خوانده میشود اتش به جان میزند.از خود بی خودت میکند.چه صفایی دارد اینجا.
اینجا همه عاشقند و شیفته.عاشقی که همه ندایشان ربناست و صدایشان ربنا.
خدا قسمت کند که شما هم بیایید.بیایید شاید...
که هیچ هیزم شکنی از زیر آن رد نمیشود/
اما /دائما بر خود/م ی ل ر ز د

آنکس که میگرید یک درد دارد و انکس که میخندد هزار و یک درد..
کسی که سی رسی لی و زوالن
شسه از اخرت وقت سوالن
اگو بعضی خشی اکنن ته پیری
انی شک و گمون و احتمالن
ته خاکستر نیو خرگ کبابی
حرارت در تش بادم زغالن
حدیث سی و اندی تی بفهمش
پدار و کبری و باد شمالن
به همین سادگی.به همین سادگی.راستی نمک یعنی چه؟
هر چه میخواهی ببر اما مبر نان کسی
میشود از اشتباهات دیگران بالا رفت.میتوان جار زد و عیبجویی کرد.
میتوان تهمت زد و نان برید.امروز میگذرد.فردا نیز.اما خدا نکند آه
ستمدیده ای دامان مسخره کننده و تهمت زنی را بگیرد.
امروز میگذرد.اما شاید فردا نتوانی از آه آن ستمدیده ای که بواسطه
هر انچه در چنته داشتی و نانش را بریدی رهایی یابی.امروز تو با زمین
و زمان همدست شو .بگو .بخند ..اما خدا در همین نزدیکی است.
پست و مقام اگر ماندنی بود به تو نمی رسید.خدایی که خودش رزق و
روزی مورچه سیاهی که در ته چاهی زیر تخته سنگ سیاهی پنهان
است به لطف و کرمش میرساند رزق و روزی انانی که تو در ظاهر
نانشان را بریده ای نیز میرساند.امروز دنیا به کام تو بود و هر انچه
خواستی کردی.
میتوانستی نکنی .نان کسی را نبری...بریدی..کردی ...
مطمئن باش که"
اتش افروز بود برق نگاهیِ گاهی
ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی
دوستی نصایح خوبی میکرد.خویشتن دار بود .
علیرغم اینکه میتوانست هم نان ببرد و هم پرده عصمت بندگانی از خدا
را به سبب گناه فاحش بدرد چنین نکرد.صبر کرد و به خدا توکل.
چون بنده خدا بود و اعتقاد داشت خداوند پرده عصمت بندگانش را به سبب
گناه فاحش نمیدردپس او نیز چنین نکرد.
میشود با یک گلیم کهنه هم...روز را شب کرد و شب را روز کرد..
زمان در گذر است و عمر ما افتاب تموز.اما..
کاش رویاهایمان یکدم حقیقت میشدند
تنکنای سینه ها دشت محبت میشدند
سادگی.مهر و وفا قانون انسان بودن است
کاش قانونهایمان یکدم رعایت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب
کاش گاهی چشمهامان با صداقت میشدند
گاهی از غم میشود ویران دل ما .کاشکی
بین دلها غصه ها .مردانه قسمت می شدند
بهر حال گذشت زمان تجربه خوبی خواهد بود .تجربه ای برای ساختن
آینده ای بهتر.امروز تو پ را تو در زمین دیگران انداختی و با پیشداوری
کل پنداشتی.غافل از انکه خدا خود بهترین داور است و زمانه بهترین
معلم..عادت نداشت نفرین کندچشم به اینده میدوزند بچه های ابادی.
اسمان که ابری شود باران هم میبارد.
بزرگان گفته اند"
یکروز رسید غمی به اندازه کوه. یکروز رسید نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است عزیز در سایه کوه باید از دشت کذشت..
و این میتواند پایان یک ترازدی تلخ باشد و شاید هم یک نمایش کمدی
برای ... مهم این است که برداشت مخاطب چه باشد.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست....
امروز تولدم بود.بی صدا خودم برای خودم جشن گرفتم.البته نه کیکی در میان بود و نه کادویی.
یکسال دیگر بر عمرمان افزوده شد.جز چند تن از دوستان که با جمله های قشنگ تبریک گفتند
کسی نفهمید.عادت ندارم جشن تولد بگیرم.اگه شناسنامه ام را نگاه نمیکردم خودم هم نمیدونستم
که تولدمه.بهر حال برای خودم نوشابه باز کردم و برای همه دوستانم دعا کردم.به همین راحتی..
